روایتِ اندوه

تو را از خودم راندم
و تا مدتها
  به تماشای رفتنت نشستم
 فکر می کنی، همین
برای یک عمر زجر کشیدنم کافی نیست؟!


/ 5 نظر / 18 بازدید
فاطمه

اگرخودش می رفت چه بانو؟؟؟درد نداشت؟؟؟ اصلا رفتن درد دارد بانو...ماندن درد دارد...دوست داشتن درد دارد...نفس کشیدن درد دارد اصلا زندگی کردن درد دارد خواهری... با درد زنده ایم....

شرمین

چرا کاف نیست کافیست سامی کافیست

شاگردي كم حرف

رسم بر اين است ...

نازی

مرا از خودت راندی وتا مدتها به تماشای رفتنم نشستی فکرمیکنی،همین برای یک عمر زجرکشیدنم کافی نیست؟ نه؟ راه دیگری هم سراغ داری برای زجردادنم؟

بنده ي خدا

نه مرا طاقت غربت، نه تو را خاطر قربت... دل نهادم به صبوري، كه جز اين چاره ندارم...