سفر بخیر

 

 آخرین سهم من از این شهر
دستهایِ گرم تو بود
میانِ آن شبِ سردِ  زمستانی؛
همان  شبِ تلخ، که آغوشت پناه یک دنیا بغض و اشک و بیقراریم شد(+)
تو بهتر میدانی
جهانی که نقشِ چشمانم شده بود از این شهر
به اینهمه صبوری نمی ارزید.
بیخیال روزهای رفته بانو!
 تو داری می روی
و سهم آخرینِ من از این شهر
با رفتنت تمام می شود...
اما من، تا همیشه
دوریِ دستها و همکناریِ دلهایمان را
باور دارم.
سفر به سلامت
بانوی اینهمه مهربانی و نور!

/ 8 نظر / 6 بازدید
بانوی تو

دوری دستها و هم کناری دلهایمان... سامی...دلم تنگ شده برای بعد از ظهر جمعه ای که کنار زاینده رود در تب و تاب و انتظار و خنده و حرف و خاطره گذشت. دلم برای چشمهایت تنگ شده... هر جای دنیا که باشم دوستت دارم و قول می دهم یک روز بازگردم به نصف جهانی که نصف دیگرش تویی!

ساناز صلح‌دوست

سفرت به سلامت بانوي هرچه خوبي...‏

قاصدک

در غم هجر رخ مـاه تو، در سوز و گدازیم تا به کى زین غم جانکـاه بسوزیم و بسازیم؟ اللهم عجل لولیک الفرج چقدر زیباست که چند روز جز نور نفس نکشی، جز نور نگویی، جز نور نشنوی، جز نور نبینی، جز نور ... نور ... این روزهای پایانی، التماس دعا[گل]

نيلو

سفر مسافرتان بخير!

کِلکــ شید

سفرش به خیر . . . و صبر میهمانتان برای لحظه های نبودنش

بالم شکست

و قیصر نوشت : قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال کنار این قطار رفته ایستاده ام ؟!

چقدر غمناکه :( ادم دلش میپکه