نیستی که...

ترسیده بودم ...خیلی زیاد.داشتم میلرزیدم.پر از درد شده بودم .دلم نمی خواست این روزای تلخ رو ببینم.دلم می خواست باشی تا خودمو رها کنم تو بغلت و یه دل سیر گریه کنم... اونوقت تو هم صورتمو بگیری و با دستت بالابیاری و آروم بگی:منو نگاه کن عسلم...آروم باش..درست میشه...فقط باید صبر کرد !اشکامو با دستات پاک کنی و بهم بگی:دردت به جونم!با اون چشما این کارا رو نکن ...

چقدر این روزا شونه هاتو کم میارم و عطر نفس هاتو...کاش کنارم بودی!نیستی که...باید برا تک تک لحظه های بی تو موندن یه فکری کنم

/ 1 نظر / 5 بازدید
شکیبا نادری

[نگران]