! دلم روشن است

... دلم روشن است که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی

رفت

روزها با لباس خاکی میگشت و عمامه سرش میکرد.شب ها عبا می پوشید و عمامه را کنار می گذاشت.خواب نداشت.روز از این سنگر به آن سنگر می رفت و به امورات بچه ها می رسید.شب هم که تا صبح مشغولیات داشت.چشم انتظار بودم ببینم که کی یک شب بالاخره خستگی از پا درش می آورد و خوابش می برد.به این حرف ها نرسید.

دم دم های یکی از صبحها داشت تجدید وضو می کرد،یک خمپاره تکی وسط آن سکوت از راه رسید و خندید و رفت.

   + سامی دخت ; ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸