بی قرار
حالم چقدر خوب است.
چقدر گریه دارم
چقدر تو نیستی!
و چقدر اتفاقی
من امروز مهمان این شهرم؛
اول فکر کردم چه کار احمقانه ای
من بیایم توی شهری غلت بزنم
که همه جایش بوی تو را می دهد
آن هم بی خبر از تو...
اما آمدم
بی خبر از تو؛
و حالا نشسته ام
روی پله های یکی از پل های معروف شهرتان
و دارم مینویسم
احمقانه بودن کارم از آن جهت است
که هر کس رد می شود
یک جوری نگاهم میکند
انگار عاشقم؛
اما من عاشق نیستم
هیچکس هم در این حوالی نیست.
برای همین است
که لذت این همه تنهایی را لمس میکنم.
10دقیقه دیگر باید هتل باشم
داشت یادم میرفت
برای یک سفر کاری است که اینجا هستم
کاش این لحظه هیچ وقت تمام نمی شد...
من امشب آرام ترین انسان زمینم
نزدیکتر از همیشه به تو
و دورتر از همیشه از تو
بی قراری ِ آرامی است نازنین!
