! دلم روشن است

... دلم روشن است که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی

نیستی که...

ترسیده بودم ...خیلی زیاد.داشتم میلرزیدم.پر از درد شده بودم .دلم نمی خواست این روزای تلخ رو ببینم.دلم می خواست باشی تا خودمو رها کنم تو بغلت و یه دل سیر گریه کنم... اونوقت تو هم صورتمو بگیری و با دستت بالابیاری و آروم بگی:منو نگاه کن عسلم...آروم باش..درست میشه...فقط باید صبر کرد !اشکامو با دستات پاک کنی و بهم بگی:دردت به جونم!با اون چشما این کارا رو نکن ...

چقدر این روزا شونه هاتو کم میارم و عطر نفس هاتو...کاش کنارم بودی!نیستی که...باید برا تک تک لحظه های بی تو موندن یه فکری کنم

   + سامی دخت ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸