! دلم روشن است

... دلم روشن است که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی

من به خود نآمدم اینجا !

امشب خداحافظی کرد و رفت
به دیدار  ِ حضرت ِ خدا
و پیام آور  ِ امینش
و گفت اگر کاری هست بگو انجامش دهم.
گفتم بیا این پاره های دلم را بگیر؛
-همین ها که خودت  آخرین بار وقت ِجمع کردنش
کنارم ایستادی و با حوصله وصله اش کردی-
و برسان به آقای ِ پدر
و بگو:
"من یک آغوش
محبت ِ پدرانه ات را میخواهم تا باز دوباره
با خودم مهربان شوم..."

*برای کوثرانه‌ی عزیزم که عازم سرزمین وحی شد!

   + سامی دخت ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()