من به خود نآمدم اینجا !

امشب خداحافظی کرد و رفت
به دیدار ِ حضرت ِ خدا
و پیام آور ِ امینش
و گفت اگر کاری هست بگو انجامش دهم.
گفتم بیا این پاره های دلم را بگیر؛
-همین ها که خودت آخرین بار وقت ِجمع کردنش
کنارم ایستادی و با حوصله وصله اش کردی-
و برسان به آقای ِ پدر
و بگو:
"من یک آغوش
محبت ِ پدرانه ات را میخواهم تا باز دوباره
با خودم مهربان شوم..."
*برای کوثرانهی عزیزم که عازم سرزمین وحی شد!
