مادرانه

دست هایم که خالیست؛
اما
پای تمام مادریهایِ نکرده ام را
"تو" امضا کن.
امید

از در و دیوار دلم
شعر می بارد؛
لابد
همین روزها بر می گردی...
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
دلتنگ که می شوم
حالت را از باد می پرسم.
از همین بادهای هر از گاهی
از همین بادهای بهاری...
بادها
هنوز هم
رسالت شان را گم نکرده اند؛
یادت را می آورند
و عطر پیراهنت را...
پ.ن: عنوان پست، از ابیات جناب فاضل نظریست.
گمت نکنم

پیِ ردپایت می گردم؛
گاهی
میان اینهمه شلوغی...
خودخواه، خسته، بی شکیب...

اینبار "تو" دیر رسیدی
من
رفته بودم.
سوختن
دقت کرده ای؟
شمع ها
همیشه بی صدا می سوزند.
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی...
گفته بودم
قصهی اینهمه تنهاییات را
برای هر گلی از گلهای باغ مگو؛
گلها
حدیث ایستاده مردنِ سرو را
کمتر باور می کنند.
مجنون
بیدها را دیده ای؟
هر چه مجنون تر
سر به زیرتر.
ترس
من از تکرارِ اینهمه سکوت
می ترسم.
گاهی بلندتر صدایم کن!
صبور
دارم بلد می شوم؛
دوستت داشته باشم
بی هیچ چشم داشتی...

