پایان

بیشتر از واقعیت
تو را میان این کلمات
نَفَس کشیدم
زندگی کردم
و باور کردم
.
.
.
می روم
اما هنوز هم
دلم روشن است
که روزی از زوایای گریه هایم ظهور می کنی...
با مهر
به تو که مخاطب خاص اغلبِ این نوشته ها بودی
و به آنها که صبورانه همراهیم کردند.
29ذی الحجه 1432
سامی دخت
با بغض

گوشهی یکی از نامه های قدیمی
"دوستت دارم"ی خیس
با عطر باران یافته ام.
گذاشته ام سر طاقچه دلم؛
از این حوالی اگر گذر کردی
آخرین یادگاریت را با خودت ببر.
تو پایان هر جست و جوی منی!

نه کسی هست که قدر ِ تو دوستم بدارد؛
نه کسی هست که قدر ِ تو دوستش بدارم.
این، پایانِ دوست داشتن است.
تنهایی
میان هجوم دلهره و خستگی
درست همان وقتی که نباید
.
.
.
تنها می شوی!
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش!
از خودم می ترسم
وقتی
میان دستهایم
میان چشمهایم
میان دلم
حتا میان همین کلمات
انکارت می کنم.
دلتنگی
بی خیالِ چارباغ و صفه و ساعی و خیابان ولی عصر؛
بیا میان همین واژه ها قدم بزنیم
به آب و آتش اگر می زنم به خاطر توست
نزدیک تر نیا!
نمی خواهم
آتشِ این عشق
بیش از این
دلت را بسوزاند...
پ.ن:
عنوان پست، از فاضل نظریست.
تو
می بینی
"تو" را که از این واژه ها میگیرم
هیچ حرفی برای گفتن نمی ماند.
باور کن!
عین وقتهایی که نبودی
عین روزهایی که نیامده بودی
عین لحظه هایی که نرفته بودی...
بیا و همین یکبار
دروغ هایم را باور کن!
سوختن
دورتر که بایستی
کمتر می سوزی.
آنانکه دستی در آتش ندارند
همیشه سالم می مانند.
بازگشت

یَا رَبَّ الْبَیْتِ الْحَرَامِ
یَا رَبَّ الشَّهْرِ الْحَرَامِ
یَا رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرَامِ
یَا رَبَّ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ
یَا رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ
یَا رَبَّ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ
یَا رَبَّ الْحِلِّ وَ الْحَرَامِ
یَا رَبَّ النُّورِ وَ الظَّلامِ
یَا رَبَّ التَّحِیَّةِ وَ السَّلامِ
یَا رَبَّ الْقُدْرَةِ فِی الْأَنَامِ
.
.
این دلِ هرجایی شده را
باز
به خودت برگردان!
ادای احترام

برای خیلی از ما وبلاگنویس ها که عادت کرده بودیم بازتاب مطالبمان را در گوگل ریدر دنبال کنیم مرگ نسخه قبلی ریدر قصه تلخیست. مرثیه های مرگ گودر را در این چند روز بقیه دوستان وبلاگنویس و وبلاگننویسم خوانده اند. اما این پست یک ادای احترام است به همه آن ششصد و چند نفری که این خانه محقر را در گوگل ریدرشان دنبال می کردند و مخاطبین دائمی این خانه بوده اند. به همه آنهایی که این واژه ها را خواندند، خودشان را میان تک تک این کلمات یافتند، میان این نوشته ها با من راه رفتند، نفس کشیدند، خندیدند و گریه کردند ...
این پست یک ادای احترام ویژه است:
به بزرگان و پیشکسوتان فضای مجازی که با لایک ها و شِرهایشان مشوقم بودند.
به تو که اولین بار مرا و نوشته هایم را در گوگل ریدر و خیلی از شبکه های اجتماعی معرفی کردی.
به او که مفیدترین مطالب گوگل ریدر را در آیتم های به اشتراک گذاشته اش خواندم و بهترین معلم من و این واژه ها بود.
و ادای احترام به همه شما مخاطبان نجیب و خاموش، که مرا از طریق گوگل ریدر خواندید و همراهیم کردید و تنهایم نگذاشتید...
تمامِ ناتمامِ من

گفته بودم
نفست را بندِ نفسهای من نکن!
من همین روزها
تمام می شوم.
حرفهای ما هنوز ناتمام
آخرین برگ
آخرین برگ درخت افتاد
در حیاط خلوت پاییز
شادی شمشاد!
زنده یاد قیصر امین پور
پ.ن:
او شاعری خلاق و برجسته بود
و همچنان به سمت قله های این هنر بزرگ پیش می رفت.
درگذشت او آرزوهایی را خاک کرد
ولی راه فتح قله ها را امید است
دوستان و یاران نزدیک و شاگردان این عزیز، ادامه دهند.
(بخشی از پیام رهبر انقلاب به مناسبت درگذشت قیصر امین پور)
دلخوشی
نشان به آن نشان
که قبلِ از سفر
کسی پیغام داده بود
به یادش باشم
میان رکن عراقی و شامی
زیر ناودان طلا
همانجا که روی پرده کعبه
این آیه حک شده است:
نبیء عبادی انی انا الغفور الرحیم.
...و من
هنوز و تا همیشه
به همین یک آیه دلخوشم:
بندگانم را آگاه کن که من بخشندهی مهربانم.
پ.ن:
آیه ذکر شده، آیه 49 سوره مبارکه حجر است.
این عبورِ ناگزیر
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
درد دارد
وقتی نمی شود
از خودت
به خودت
شکایت کرد...
با یه گل بهار نمیشه؟!

قدیمی ها اشتباه می کردند
پاییزِ من سالهاست
تنها با یک گل بهار می شود.
پ.ن:
(با اندکی تاخیر)
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست...
روز حافظ

من و دل گر فدا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
هر گل نو که شد چمن آرای
اثر رنگ و بوی صحبت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینهی محبت اوست
"حافظ"
پ.ن: به بهانه بیستم مهر، روز بزرگداشت حضرت خواجه شیراز
انتظار
جای دوری نمی روم؛
حوالی همین سکوت
همین شبهای خالیِ خیالی
حوالیِ نبودنت
پرسه می زنم
حالت که بهتر شد، برگرد.
ما دوباره به سرزمین رویا بر می گردیم...
+
پ.ن:
1.آهنگ، هدیهی دوست نازنینم پریسا امیدالحق است.
2.نگفته بودم انگار؛
خوشحال می شوم نوشته های بلندم را از اینجا دنبال کنید.
غریبانه
مثل غریبه ها سلام کردن؛
مثل غریبه ها حرف زدن؛
مثل غریبه ها نگاه کردن؛
مثل غریبه ها...
.
.
.
غریبه نشو!
من از این سلامهای غریبانه می ترسم ...
دلتنگی
تعجب نکن!
این منِ زنده
این منِ خوشحال
این منِ دیروز
تازه از دیدار ِدستهای تو برگشته بود
.
.
.
و گرنه دلتنگی
همان دلتنگیست...
قول می دهم
آخرش یک روز
تکلیف این بغضهایِ فروخورده
این حرفهایِ در سکوت مانده
و این نگاههایِ خیس را
روشن می کنیم...
خوشبختی

بی خیال هرچه حرف و حدیث؛
ما دوباره به امتدادِ سکوت برگشتیم
به حوالیِ آرامش.
به نگاههایِ خاموش و
لبخندهای سادهی یواشکی.
به همان عاشقانه هایِ روشنِ آرام...
تو دعای کوچک منی!
شکرانه

مثل وقتهایی که اسیرِ یک کابوس تلخ و دردناک شده باشی
از درد به خودت بپیچی
و برای بیدار شدن دست و پا بزنی.
آن وقت یک دست مهربان بنشیند رو شانه ات؛
آرام از خواب بیدارت کند
و کاسه چشمهایت را
لبریز کند
از حضورِ لبخندش
و تو را محکم، در آغوش بگیرد...
.
.
.
حالم خوب است
باورت می شود؟!
و -بالاخره-
روزی آمد که دیگر میان -کلماتم- گم شدی
شدی
-تَنگِ- -بلورِ- -ماهی-
که عاشقشم
ولی
فقط سالی 1بار اونم نه بیشتر از چند روز و اگه خیلی خوش شانس باشم چند هفته
این
-عشق- -بازی-
نصیبم میشه....
وَ -دیشب-
انگار که چیزی از آسمان -هبوط- کرده باشد
-دیدم-
جای چیزی میانِ -ِدلَم-
-خالی- ست
-تو-
نبودی
و کسی که
هیچ کس نبود
میانِ -دِلم-
پای می کوبید...
سال هاست بوی غریبه گی پاشیده چار کنجه این خراب آباد...
و من باز -تقلا - می کنم که برگردی
و
پیدا شوی میانِ کلماتم
.
.
.
معصومیت های از دست رفته

چقدر خوب!
قد کشیده ای؛
بزرگ شده ای؛
راه رفتن آموخته ای.
فقط یک چیزی
تکلیف اینهمه گُل
که وقتِ تمرینِ راه رفتن
لگدمالشان کرده ای
چه می شود؟!
ماهِ نو
روایتِ اندوه

تو را از خودم راندم
و تا مدتها
به تماشای رفتنت نشستم
فکر می کنی، همین
برای یک عمر زجر کشیدنم کافی نیست؟!
سفر بخیر

آخرین سهم من از این شهر
دستهایِ گرم تو بود
میانِ آن شبِ سردِ زمستانی؛
همان شبِ تلخ، که آغوشت پناه یک دنیا بغض و اشک و بیقراریم شد(+)
تو بهتر میدانی
جهانی که نقشِ چشمانم شده بود از این شهر
به اینهمه صبوری نمی ارزید.
بیخیال روزهای رفته بانو!
تو داری می روی
و سهم آخرینِ من از این شهر
با رفتنت تمام می شود...
اما من، تا همیشه
دوریِ دستها و همکناریِ دلهایمان را
باور دارم.
سفر به سلامت
بانوی اینهمه مهربانی و نور!

جایی
برای -دلم- باز کنید
میانِ
ضریحِ چشمانتان....
طعمِ تلخ ِ ...

جواب محبت آدمها را به موقع بدهید!
محبتهایِ تاریخ گذشته
عطر و طعم اصلی را
نخواهد داشت...
این شبها
چیزی ز ماه بودن تو کم نمیشود...

به نام حضرتِ شما
و دلم که قرار بود جا بماند گوشه بقیع...
.
.
همان شب لیله الرغائب
که میان خواب و بیداری
میان سفیدی احرام
مُحرم دیده بودمش
ایستاده بر درِ مسجد پیامبر؛
که قرار، مدار کردیم
که به نام حضرتِ شما
که دلم را
که دلش را...
که رها شوم از اینهمه درد
از این خود زنیهای مدام
از این عبورِ بی سرانجام...
.
آقای صبور قصه های من!
امشب باز دوباره، شبِ شماست
من قرار شکسته ام؟!
اصلا قبول؛
می شود باز دوباره، به نام حضرتِ شما
آسمان دلم، آبی شود؟!
پ.ن:
امشب، اگر میان دستهایتان
جایی برای یک دعای کوچک بود
برای عزیزی از اهالیِ همین حوالی
دعا کنید...
سکوت
جانستانِ عالم

و باز یادم هست تصویر پایانی این سفر را... وقتی شب، در خیابانِ امام رضا(ع) راه می رفتیم به سمت حرمِ رضوی، نگینِ خراسانِ بزرگ و همان جا گوشک همراه زنگ خورد و صدا به زحمت میرسید...
عبدالرزاق بود:
گوشکِ شما وضعش خیلی خراب است...یادت هست قولت را... مرا دعا کنی در حرم ِ امام رضا(ع) یا نی؟! البته الان که بایستی دیرهنگام باشد برای زیارت...
نگاه می کنم به گنبدِ طلاییِ حرم امام رضا (ع) و میبینم ساعتی از نیمه شب گذشته است و انبوهی از عاشقانند که به سمت حرم میروند و ما و کالسکه لی جی هم بین آنها...
.
.
روبروی حرمِ امام رضا(ع)، جانستانِ عالم می ایستیم و سلام می دهیم و برای چشمانِ بلاکش ِ هندو کش، برای انسانِ ایرانِ بزرگ دعا می کنیم.
"جانستان کابلستان، رضا امیرخانی"
پ.ن:
سحرِ امروز، بعد از نماز صبح،خواندن "جانستان کابلستان" را تمام کردم.
بعد از مدتها میان این همه سرشلوغی، میان دورِ تندِ زندگی، میان اتفاقات ریز و درشتی که این روزها اعماق وجودم را آزرده اند، یک حس خوب وصف ناشدنی دارم.
"انتخاباتیات" به نظرم بهترین بخش کتاب بود.
دستم نمی رسید به آقای امیرخانی که بابت حس و حال خوبی که بعد از سالها به واسطه کتابشان هدیه ام کردند تشکر کنم.
اما دلم خواست اینها را اینجا بنویسم که یادم بماند با این کتاب یک شروع دوباره را رقم زده ام.
"جانستان کابلستان" درست همان وقتی تمام شد که عازم زیارت جانستانِ عالم حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) هستم.
هنوز توی فصل آخر کتاب راه می روم و مطمئنم تا مدتها بیرون نخواهم آمد.
و مطمئن تر اینکه این کتاب را دوباره و چندباره خواهم خواند...
بهانه
بهانهی بزرگ ِ دوست داشتنم باشی
وقتی دلت
به بهانه های کوچک
هرجایی میشود...
کسی توی دلت قرآن میخواند
بین الطلوعین...
بین الحرمین...
.
ایستاده ای رو به خدای کعبه
و دستهایت را بلند کرده ای سمت آسمان
باورت می شود
تو در مرکز جهان ایستاده ای!
خورشید در دست راستت
و ماه در دست چپت...
.
.
کسی توی دلت قرآن می خواند:
و َجُمِعَ الشّمسُ و القَمَر
.
.
دلت می رود کنار علقمه؛
کمرت تیر می کشد
پاهایت ناخودآگاه خم میشود
باز کسی توی دلت قرآن می خواند:
و َخَسَفَ القَمَر
و َخَسَفَ القَمَر
و َخَسَفَ القَمَر...
پ.ن:
این پرسه زدنهای مدام میان کلمات تو
آخرش میشود همین پست
که تعبیرهای اصلی اش مال توست.
قلمت پر از ایمان و برکت...
ولا جعله الله اخر العهد منی لزیارتکم...

یک عالمه حرف مانده باشد ته دلت و دلت سکوت بخواهد...
یک عالمه کلمه آمده باشد سر زبانت و رفته باشد و باز دلت سکوت بخواهد...
یک عالمه بغض گلویت را سوزانده باشد و فرو رفته باشد و باز دلت سکوت بخواهد...
یک عالمه اشک هی آمده باشد و رفته باشد
و ردپای خیسش را جا گذاشته باشد میان چشمهایت
و باز دلت سکوت بخواهد...
.
.
راز نگفتنی زیاد دارد سفر به سرزمین کربلا
بگذار بماند میان من و تو و گوشه شش گوشه...
پ.ن:
همه برکتهای این سفر یک طرف؛
بقول ِ بانوی این نوشته ها:
"هنوز در سایه سار مهر و رحمت ائمه
نقاط اشتراکمان می تواند بیشتر و فراتر از نقاط افتراقمان باشد"
.
برای تمام دوستان و همسفرانم مهر میخواهم و نور...










